احمد بن حسين بن على كاتب
142
تاريخ جديد يزد ( فارسى )
بود [ ى ] و آنچه از حق السّعى به دو رسيدى صرف فقرا و مساكين كردى و خود به پست « 1 » جو افطار كردى . نقل است كه روزى شيخ سعيد عليه الرحمة در صحرا خرمنى غلّه پاك كرده بود و صاحب خرمن اجرت او داده بود و باقى خرمن به انبار نقل كرده ، و شيخ سعيد در آن مقام به واسطهء اداى امر حق قيام نموده بود كه وقت فوت نگردد . و چون از نماز فارغ شد عزيمت راه خواست كردن . شخصى برسيد علوى و از خرمن اثرى نديد . به غايت متغيّر و ملول شد . شيخ سعيد پرسيد كه موجب ملال خاطر چيست ؟ آن مرد علوى گفت مرا بر صاحب خرمن وظيفه بود كه در خرمن ادا كردى و اكنون خرمن برداشته و من محروم به سروقت عيال بازمىگردم . شيخ فرمود كه اى مخدومزاده صاحب خرمن وظيفهء تو را به من سپرده ، و من موقوف « 2 » بودم به آن . مرد علوى خرم شد و گفت [ 187 ] ساكن باش تا من كس بياورم كه بردارد . شيخ فرمود كه مزد به من دادهاند كه بردارم و همراه تو بياورم . اين بگفت و گندم برداشت و همراه آن علوى ببرد و به خانهء او بسپرد و خود بازگشت و به صحبت شيخ محمّد آمد . شيخ چون نظر به او انداخت . گفت امروز چه عمل كردهاى كه در تو / 159 / چيزى احساس مىكنم ؟ شيخ دادا قصّهء علوى و گندم بازگفت . شيخ برخاست و روى او را بوسه داد و گفت اى محمد به تو دادند و ترا بعد ازين به مرشد احتياج نيست . امّا اصّح اقوال آن است كه چون از خانهء علوى بازگشت و به قرارگاه خود آمد و ساكن شد چون شب درآمد به عبادت مشغول شد . وقت صبح خواب برو غلبه كرد . چون در خواب شد حضرت رسالت را صلى اللّه عليه و آله و سلّم به خواب بديد كه او را به خود خواندى و دست مبارك بر سر او نهادى و گفتى اى محمد چونى از رنج فرزند من ! چون تو اين مرحمت در حقّ فرزند من نمودى ما نيز آنچه مىجستى از درجهء ولايت به تو داديم و ترا دادا محمد نام كرديم و هميشه اغنيا و مساكين بر سفرهء داد تو روزى خورند و هرگز بركت از خاندان تو كم نگردد . شيخ چون بيدار شد صلوات بر حضرت رسالت « 3 » صلى اللّه عليه و آله فرستاد و بعد از
--> ( 1 ) . « پست » به كسر اول به معنى آردست ، ف : پوست جو . ( 2 ) . ف : من موقوف تو بودم . ( 3 ) . ف : رسالتپناه .